انتظار دیدن
عید شد. تمام دلخوشیم فردا بود چون قرار بود تو خانم خسروی رو ببینم اون هم
توی پارک لحظه شماری میکردم تا فردا بیادوبالاخره فردا یعنی اول عید امد.حاضر
شدیم وامدیم پارک . وای بابام مهمون دعوت کرده بود اون هم برای ناهار.انا اینا در
۶ بودن یعنی پارک ۲.ولی ما در۴ بودیم توپارک۱.حالا مونده بودم چه جوری برم پیش
انا . اه که چقدردلم برای خانم خسروی وانا تنگ شده.بعد از پذیرایی از مهمون و
خوردن ناهار همینکه همه نشستن باهم دیگه به صحبت کردن من دست دختر
مهمونمون رو گرفتم به بهونه گردوندن اون پیش انا اومدم.از دور اولین کسی رو که
دیدم خانم خسروی ماه بود خیلی خوشهال شدم یه احساسی بهم میگفت خانم
خسروی داره منومیبینه اخه همیشه قبل ازاین که من خانم خسروی رو ببیننم خانم
خسروی منو میدید.منتظرانا بودم تابا انا برم.انااومد.بعدازسلام وخوب همیگرو نگاه
کردن.گفتم انا همه جام خوبه...انا گفت چون خانم خسروی چپ دسته پای چپت
جلوتر باشه.دست انارو گرفتم باهم رفیم.بیچاره انا اخه داشتم دستش رو فشار
میدادم.خانم خسروی داشت منو نگاه میکرد انقدر دلم واسه روی ماه خانم خسروی
تنگ شده بود .وقتی نگاهش میکردم احساس میکردم خدا بهترین هدیه رو یعنی
خانم خسروی به من داده.بالاخره رسیدیم کنار خانم خسروی انگارماتم برده بود
بعد از سلام و احوال پرسی خانم خسروی چای داد به اناهیتا تا باهم بخوریم
من وانا رفتیم روی یه صندلی نشستیم.انا چایش رو خورد من دیر تر خوردم و انا
فکر کرد که چایی که خانم خسروی درست کرده بود رو روی زمین ریختم.این چای
بهترین چای عمرم بودچون خانم خسروی ان رو درست کرده بود
بعد از کلی حرف
زدن با انا کناردریاچه...بالاخره وقت خداحافظی رسید
اناگفت مامان شکیبا میخواد
بره.خانم خسروی بلندشد برای خداحافظی دستشو جلواورداناگفت دست خانم
خسروی رو ردمیکنی امامن نمیتونستم خداحافظی کنم یعنی خیلی برام سخت
بودولی سختراز اون اینکه نمیتونستم دست خانم خسروی رو ردکنم دست دادمو
گفتم خانم خسروی خیلی دوستون دارم اناگفت مامان توچی؟خانم خسروی گفت
من همیشه میگم شکیباروخیلی دوست دارم...تو دلم میگفتم خانم خسروی من
عاشقتونم...
سخت بودولی خداحافظی کردم...انروز بهترین روز عمرم بودچون بعد
از کلی انتظارکشیدن خانم خسروی رودیدم.خانم خسروی همیشه میگم تادنیاپابر
جاست میگم بهترین فرشته روی زمین هستیدخیلی دوستتان دارم عاشقتانم