معلم عزیزم دوستت دارم

اخرین امتحان کلاسی خانم خسروی رو دادم ارزوم بود حداقل اخرین امتحانم رو

بیست بشم تا بتونم با بیستم در قلب خانم خسروی برای همیشه باقی بمونم

اخه میگن شاگردای خوب وزرنگ همیشه درقلب معلمشان میمانند اماشاگردی

که خوب نبوده لزومی نداره که درقلب معلم باقی بمونن.اما من شاگردخوبی برای

خانم خسروی نبودم چون حتی یک بار هم بیست نگرفتم واین خیلی برای من

عذاب وجدان اوره که معلمی که بهترین معلمم هست ومن از ته قلبم دوستش

دارم حتی یک بارهم باعث خوشهالی او نشدم وبه جای بیست یه نمره بد یعنی

شانزده اوردم.وقتی ورقم رو دیدم خیلی از دست خودم عصبانی شدم وان لحظه

فقط سکوت کردم و اشک تو چشام جمع شده بود.نمیدونم فقط اینکه شاگرد

خوبی برای خانم خسروی نبودم.ولی خانم خسروی ۲نمره که خیلی است رو

به من اضافه کردند اما چه فایده دیگران

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:2  توسط یه نفر  | 

دیگه برای بیست قشنگ گرفتن برای خانم خسروی دیر شده اخه دوماه فقط دو ماه

دیگه خانم خسروی کنارمه ای کاش قدر لحظه ها رو میدونستم ای کاش بیشتر وقتم

رو کنار خانم خسروی میگذروندم میخوام گریه کنم اما دیگه اشکم نمیاد.این یکبار رو

اصلا نمیتونم به حرف خانم خسروی گوش بدم میگه به اینده فکر نکنید چون اصلا

شاید نیاد یا اون طوری که میخوای نباشه.اما من نمیتونم فکر نکنم اخه دو ماه دیگه

بیشتر خانم خسروی پیش من نمیمونه دارم به خدا التماس میکنم اگه دعام رو

اجابت نمیکنه حداقل کاری کنه این دوماه به اندازه یک سال طول بکشه تا خانم

خسروی بیشترپیشم بمونه احساس میکنم  فقط دیدن روی خانم خسروی که ارومم

میکنه از سال ۸۹ بدم میاد چون هنوز نیومده داره دادن خبرای بد رو شروع میکنه

بدترین خبر عمرم اینکه  خانم خسروی میخواد برای همیشه از اینجا بره. کاش من

پروانه ای بودم ومیتوانستم همراه خانم خسروی برم کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 18:12  توسط یه نفر  | 

انتظار دیدن

عید شد. تمام دلخوشیم فردا بود چون قرار بود تو خانم خسروی رو ببینم اون هم 

توی پارک لحظه شماری میکردم تا فردا بیادوبالاخره فردا یعنی اول عید امد.حاضر

شدیم وامدیم پارک . وای بابام مهمون دعوت کرده بود اون هم برای ناهار.انا اینا در

۶ بودن یعنی پارک ۲.ولی ما در۴ بودیم توپارک۱.حالا مونده بودم چه جوری برم پیش

انا . اه که چقدردلم برای خانم خسروی وانا تنگ شده.بعد از پذیرایی از مهمون و

خوردن ناهار همینکه همه نشستن باهم دیگه به صحبت کردن من دست دختر

مهمونمون رو گرفتم به بهونه گردوندن اون پیش انا اومدم.از دور اولین کسی رو که

دیدم خانم خسروی ماه بود خیلی خوشهال شدم یه احساسی بهم میگفت خانم

خسروی داره منومیبینه اخه همیشه قبل ازاین که من خانم خسروی رو ببیننم خانم

خسروی منو میدید.منتظرانا بودم تابا انا برم.انااومد.بعدازسلام وخوب همیگرو نگاه

کردن.گفتم انا همه جام خوبه...انا گفت چون خانم خسروی چپ دسته پای چپت

جلوتر باشه.دست انارو گرفتم باهم رفیم.بیچاره انا اخه داشتم دستش رو فشار

میدادم.خانم خسروی داشت منو نگاه میکرد انقدر دلم واسه روی ماه خانم خسروی

تنگ شده بود .وقتی نگاهش میکردم احساس میکردم خدا بهترین هدیه رو یعنی

خانم خسروی به من داده.بالاخره رسیدیم کنار خانم خسروی انگارماتم برده بود

بعد از سلام و احوال پرسی خانم خسروی چای داد به اناهیتا تا باهم بخوریم

من وانا رفتیم روی یه صندلی نشستیم.انا چایش رو خورد من دیر تر خوردم و انا

فکر کرد که چایی که خانم خسروی درست کرده بود رو روی زمین ریختم.این چای

بهترین چای عمرم بودچون خانم خسروی ان رو درست کرده بودبعد از کلی حرف

زدن با انا کناردریاچه...بالاخره وقت خداحافظی رسیداناگفت مامان شکیبا میخواد

بره.خانم خسروی بلندشد برای خداحافظی دستشو جلواورداناگفت دست خانم

خسروی رو ردمیکنی امامن نمیتونستم خداحافظی کنم یعنی خیلی برام سخت

بودولی سختراز اون اینکه نمیتونستم دست خانم خسروی رو ردکنم دست دادمو

گفتم خانم خسروی خیلی دوستون دارم اناگفت مامان توچی؟خانم خسروی گفت

من همیشه میگم شکیباروخیلی دوست دارم...تو دلم میگفتم خانم خسروی من

عاشقتونم...سخت بودولی خداحافظی کردم...انروز بهترین روز عمرم بودچون بعد

از کلی انتظارکشیدن خانم خسروی رودیدم.خانم خسروی همیشه میگم تادنیاپابر

جاست میگم بهترین فرشته روی زمین هستیدخیلی دوستتان دارم عاشقتانم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 18:12  توسط یه نفر  | 

امشب چشمم لبریز از اشک است  امشب شبم بدترین شب عمر است.انا

اینارو  فقط تو میتونی بخونی چون تو بهترین دوستمی و من ادرس این وب رو فقط به تو دادم.انا یادته ازت پرسیدم شما سال بعد هستین یا نه؟تو گفتی نه. انا وقتی نه رو خوندم یه لحظه از جا پریدم بعد گفتم نه انا شوخیش گرفته بعد گفتم الان چه وقت شوخی دوباره بهت گفتم ولی این بار به خدا و قران قسمت دادم که راستشو بگو

بعد از چند دقیقه خوندم نوشته بودی به جان خانم خسروی به خدا نه .نشستم رو تخت اولین قطره اشک ریخت انگار تمومی نداشت لبم میلرزید چشام پر اشک شده بود ماتم برده بود و فقط میگفتم نه نه نه به تو اعتماد داشتم انا اما به این روزگار بد وبدجنسوبی معرفتو هر صفت بد دیگه اعتماد نداشتم انگار نفسم بند اومده بود انگار قلبم به دونصف تقسیم شده بود هی نگاه نوشته میکردم که شایدچشمم بله رو نه دیده اما نه انگار این چشم  درست میدید بالاخره باید میپرسیدم .انا دیگه از زندگی و

اسم زندگی ودوست داشتن ... بدم میاد انا دیگه هیچکدوم از اینا برام معنی نداره اناکمکم کن دارم میمیرم انا همه ی دلخوشیم به این بود که دعا کنم نظرو نیاز کنم شما میمونید انا کردم هر نظرو نیازی که فکرشو بکنی کردم از نظر صلوات  و نظر شکلات برای امام حسین گرفته تا قسم دادن خدا به مومناشو دعای کمیل. همیشه بعد از نماز دعام این بود که شما بمونید. به هر معلمو هر کسی که میشناختمش میگفتم واسم دعا کنید.اما اخرش چی انا نشد که نشد انگار خدا بامن قهر کرده.انا شب اخر سال ۸۸ بدترین روز عمرمه .انا الان یعنی نصف شب خوابم نمیاد از موقعی که بهم جواب دادی تا الان دارم گریه میکنم. انا اگه خانم خسروی بره تا عمر دارم دیگه نمیخندم دیگه از خدا هیچ چیزی نمیخوام

دیگه...انا اگه خانم خسروی بره من میمیرم اگه نمردم ارزوی مرگ میکنم انا تو که دوست صمیمیم

هستی یه کاری بکن انا من بدون خانم خسروی نمیتونم زندگی کنم انا من من عاشق خانم خسروی ام

انا فقط فقط بهم بگو چیکار کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 18:11  توسط یه نفر  | 

معلم

به علم افزون ووالایی معلم                      اگرچه بی تمنایی معلم

فضیلت انچنان اندر وجودت                       که گویا چون معمایی معلم

به وقت ساعت تدریس قران                    رها از قید دنیایی معلم

تو همچون چشمه امید مایی                   امید نسل فردایی معلم

محصل چون گل و خود باغبانی                نسیم عطر گلهایی معلم

درون ظلمت وفقر وجهالت                      تو شمع بزم شبهایی معلم

زدرد هر دل بیماری اگه                          طبیب زخم دلهایی معلم

بگنجد گرچه نامت در الفبا                      تو افزون از الفبایی معلم

به امر دانش وعلم وفضیلت                     محصل را چوبابایی معلم

به دشت خشک جمله بیسوادان             تو جاری مثل دریایی معلم

دل تاریک مارا نور امید                           به دلها چشم بینایی معلم

زقید فتنه ی کوته نظرها                       سراسر خود مبرایی معلم

زبانم الکن است از گفتنیها                   چو تاجی برسر مایی معلم

چو انشا بود درس من امروز                   تو خود موضوع انشایی معلم

تو ای دلکش صوت مناجات                   نثارت باد هر جایی معلم

عجب نبود اینک مرادی                         بگوید گل سراپایی معلم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 18:7  توسط یه نفر  | 

یک سوال سرنوشت ساز

من از ان سوال کنکوری که شما در ان حواستان پرت شد باید تشکر کنم.چون ان

سوال بود که سرنوشت شما را تغییر داد وگرنه الان شما یک مهندس بودید.پس

باید تشکر کنم چون همان سوال بود که شما را به ما داد چون خدا میگوید انسانها

خودشان سرنوشتشان را تغییر می دهند.باید از زحمات شما هم خیلی تشکر

کنم البته میگویند هیچ تشکری برای معلم بهتر از بیست گرفتن نیست.پس تمام

تلاشم را میکنم تا برای ریاضی یه بیست قشنگ بگیرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 18:5  توسط یه نفر  | 

امتحان ریاضی داشتیم .اسان نبود ولی خیلی سخت هم نبود.اخه یک یا دو درس

نبودچند درس بود. بچه ها صندلی من رو جلو کنار میز خانم گذاشته بودن.داشتم

سکته میکردم که خانم ورقه ها رو داد.شروع کردم هرچیزی که بلد بودم نوشتم...

خانم گفت هرکی ورقش رو نداد مال خودش.منم از ترسم دادم.ثانیه ای نگذشت که

اشکم سرازیر شد.دویدم رفتم توی حیاط.صورتم رو شستم اماانگار دلم داشت گریه

میکرد.رفتم تو دفترتا مقوای ریاضی رو بدم به خانم.خانم گفت نگران نباش یه امتحان

دیگه میگیرم.خانم میخواست توصورتم نگاه کنه اما من روم نمیشد خانم رو نگاه کنم.

چند روز بعد.خانم ورقه هارو اورد. وای چه افتظاح۱۱.۵ چقدر بد.داشتم از خجالت و

ناراحتی اب میشدم که خانم باصدای رسایی گفت یه امتحان دیگه میگیرم چون این

نمره ها واقعا خجالت اوره پس بخونید تاامتحان رو خوب بدید.بازم یک بار دیگه تو دلم

به خانم خسروی گفتم کاش همه مثل شما مهربون ودلسوز بودند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 18:3  توسط یه نفر  | 

اما او میتواند این کارها راانجام ندهد چون انجام این کارها نفعی برای او ندارد بلکه

او این کارهارا میکند تاماازرده خاطر نشویم .چون او مارا دوست دارد اما ما چه...

به جای اینکه به او احترام بگزاریم. بیشتر درس بخوانیم.قلبش رانشکنیم.در کلاس

ازیتش نکنیم.با او تند وبی ادبانه حرف نزنیم ...اما میکنیم واین واقعا شرم اور است

اما او واقعا بهترین معلم درسی و بهترین معلم زندگی است.من خیلی خیلی

خیلی... دوستش دارم معلم خوبم خانم خسروی دوستتان دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 17:58  توسط یه نفر  | 

 

  انقدر پای تخته می ایستد که مانتو ومقنعه اش پر از گچ میشود. معلمی که بااینکه

پایش درد میکند اما هیچ وقت نمیگوید کلاس پایین برگزار شود.معلمی که هنگام

صحیح کردن ورقه های امتحانی بچه ها(نمره های بد) دست وقلبش بشدت درد

میگیرد و سرش بشدت درد میگیرد.معلمی که هیچگاه حتی به هنگامی که خیلی

از دست دانش اموزانش عصبانی و ناراحت میشود حتی یکبار هم داد نمیزند بلکه

دعوایی میکند ان هم با صدای همیشگی ولی تند وناراحت.تازه اخر کلاس هم به

جای انکه مااز او عذرخواهی کنیم او از ماعذر خواهی میکند معلمی که بیشتر از

حق ما به ما میدهد ولی باز هم بعضی از ما میگوییم:چرا به ماکم داده اید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 17:48  توسط یه نفر  | 

معلم خوبم دوستت دارم

 بهترین معلم من دوستت دارم.معلمی که مهر و محبت ودوستی وعشق را به من

اموخت.معلمی که راستی و زندگی و خدا را به من اموخت.معلمی که درس وتلاش

و معرفت واخلاق را به من اموخت.معلمی که...هر چه قدر هم بگویم تمام نمیشود.

تنها معلمی که به نظر من بهترین معلم است تنها معلمی که بااینکه درس را میدهد

اما انقدر پای تخته وگچ می ایستد ومثال  میزند که بچه تنبل کلاس هم اگر گوش دهد

درس را خوب خوب یاد میگیرد.   
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 17:46  توسط یه نفر  |